Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 22 آذر ماه سال 1387 ساعت 11:44 PM

اول سلام. بعد از مدتها دارم پست میدم ، فقط پاره ای از توضیحاته ! این مدت که نبودم شدیدا درگیر بودم ... از اونجا که بیکار بودن اصلا چیز خوبی نیست یه تکونی به خودم دادم و این وب سایت رو راه انداختم تا بلکه بعد از ده سال پشت کامپیوتر نشستن بگم کارهای دیگه ای هم میشه کرد و حالا میشه گفت که نصف راه طی شده و بعد از این هم حسابی گرفتارم. اما یه نکته مهمتر ...

شاید دیگه اینجا ننویسم !

دوست دارم یه مقدار تغییر بدم فضا رو ، با همه ارادتی که به بلاگ اسکای دارم نمیتونم جلوی وسوسه های وردپرس چشامو ببندم !!! نمیدونم شاید همینجا ادامه دادم شاید هم جای دیگه ولی مهم اینه که می خوام ادامه بدم...

چند روزی فرصت میخوام تا خوب فکرهامو بکنم.

تا آخر این هفته نتیجه تفکرات رو مینویسم ... پس باز هم بیاید اینورا ...

موفق باشید.

تا بعد.

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo
پنجشنبه 23 آبان ماه سال 1387 ساعت 10:23 PM

قصد داشتم همه نوشته های اینجا از خودم باشه ( خودم بنویسم ) ولی این یکی رو حیفم اومد نزارم ....


به راستی ، میتوان گفت که هدفمند زیستن ، زایده ترس بشر از این است که حتی برای لحظه ای بیندیشد که زندگی او پوچ است .
اگر ما پوچ بودن زندگی را با تمام وجود بپذیریم و آنگاه ، پس از هضم این حقیقت ، که هضم آن کار هر کس نیست ،به تمامی زندگی کنیم ،آن زمان است که میتوانیم شایسته ی همراهی با طبیعت و جهان گردیم ، و شایسته ی زندگی با آنها ...

نیچه

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo
جمعه 17 آبان ماه سال 1387 ساعت 6:05 PM
HTML clipboardمرد کنار در ورودی وایستاده بود، نگاهم به چشمهاش افتاد، میشناختمش. مدتها بود که تغییر کردنشو میدیدم، می دیدم که چشمهاش داره از یه درد رنج میکشه. هنوز نگاهم توی چشمهاش بود ، رفتم به چند روز قبل، کنارش توی ماشین نشسته بودم و با وجودم میفهمیدم که همون آدمه و قبل تر ، یک سال، دو سال، ده سال و تا وقتی که ذهنم توان یادآوریشو داشت. ناخوداگاه تنم لرزید. جلو رفتم و سلام دادم، با لبخندی که دلیلشو می دونستم جوابمو داد، نگاهشو از صورتم دزدید و به وسایل توی کامیون خیره شد. حالا کنارش بودم، شونه به شونه اش، خمیده شده بود و یه لحظه حس کردم که قدم ازش بلندتر شده. کارگرها چندتا دیگه از وسایلهارو آوردن و توی کامیون گذاشتن و رفتن و هرکس که اون اطراف بود سعی میکرد خودشو به یه چیزی مشغول کنه. دستمو روی شونه اش گذاشتم و سعی کردم با حرف زدن کمکش کنم تا احساس تنهایی نکنه اما نتونستم ادامه بدم و در راستای نگاهش من هم به وسایل خیره شدم، دیگه گذر زمان و سر و صدای کارگرها و خنده های بلند رهگذرهای توی کوچه نظرمو جلب نمیکرد. توی یک مکاشفه بودم، همراه باهاش درد میکشیدم با اینکه هیچ وقت نخواستم با کنجکاوی حرفهایی رو بشنوم که بهتره زده نشه ولی رنجی که میکشید رو با تک تک سلولهام حس میکردم. اصلا انگار که خودش بودم، همه اتفاقات برای من افتاده بود. مثل کسی بودم که با چوب توی سرش زدن؛ درد میکشیدم ولی یادم نمیومد که چه بلایی سرم اومده. به خودم اومدم ، برگشتم و به چهره اش نگاه کردم. توی چشمهاش دریای اشکی رو دیدم که فقط دنبال یه راه برای تخلیه بود اما غرور مردونه اش مثل یه سد جلوشو میگرفت. به همون دلیل من هم سعی میکردم لبخند بزنم، بالاخره سکوت رو شکست ، با صدایی که بیشتر از یک صدا بود گفت " این دنیا هیچ چیزش ارزش نداره ". به فکر فرو رفتم، این حرف آشنا بود، این یکی از اون حقیقتهاست که آدمها کم و بیش درکش میکنن و از اولین چیزهاییه که هر آدم بزرگی بهش اعتقاد داره و مهمترین لازمه اش درد کشیدنه و اون کشیده بود و من هم. گفتم "حقیقت بزرگیه" خواستم بگم خوشحالم که درکش کردی اما به گفتنش توی دلم بسنده کردم. خیلی از رنجهایی که من فقط بهش فکر کردم اون با همه وجودش چشیده و درک کرده. کارگرها آخرین وسایل رو هم آوردن و توی کامیون گذاشتن ، دیگه وقت رفتن بود. رفتن همه زندگی ماست، همیشه در حال رفتنیم و در این رفتنها می توان بار رنجها را بین راه جا گذاشت. ازش جدا شدم ولی روحم کنارش بود و سعی میکرد کمکش کنه، می دونم که درکش کرده و میکنه ...
del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo
پنجشنبه 25 مهر ماه سال 1387 ساعت 3:53 PM

اتفاقاتی افتاد ، حرفهایی زده شد ، چیزهایی دیده شد ...

و در نهایت تصمیمی گرفته شد !

تصمیمی که تاثیرش رو همه جا خواهم دید

و حتی این وبلاگ ...

متفاوت تر خواهم نوشت ، از موضوعاتی دیگر

شروع میکنم با داستان یک روز سرنوشت ساز (شاید !)

برای مطالعه رجوع کنید به پست بعدی که خواهم نوشت.

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo
شنبه 20 مهر ماه سال 1387 ساعت 2:40 PM

عزیزم ، می خوام ازت خداحافظی کنم ...

درست شنیدی !


سخته میدونم ، اما این آخرین راه چاره است یا شاید باشه...

آخرین چاره برای عاشقی که دم از دیوونگی میزنه

برای دوستت دارم گفتن هایی که هنوز تو گلوم مونده

برای منطقی که همه راه ها رو بسته


سخته میدونم ، برای من که ...

بی هیچ دلیلی دوستت دارم

و میترسم از این که برسم بهت

و میترسم از این که دستتو بگیرم و با هم قدم بزنیم !


برای من که هنوز خودمو نشناختم

برای قلب من که خیلی واسه عشقت کوچیکه

و چشمهایی که گنجایش لبخند زیبای تو رو نداره


نمی خوام خودخواهی من دامنگیر تو بشه

نمی خوام ...

نمی خوام ...

نمی خوام ...


پ.ن. حالم اصلا خوب نیست ، حالا با اطمینان می گم که من یه آدم افسرده ام ! البته خیلی هم مطمئن نیستم. دوره سختی رو میگذرونم ... کاش ...

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo
چهارشنبه 17 مهر ماه سال 1387 ساعت 11:36 PM

عقربه ساعت از یک میگذره

کامپیوتر رو خاموش میکنم و تصمیم میگیرم که بخوابم.

با چشمهای نیمه باز به صفحه سیاه مانیتور نگاه میکنم ، دستهام رو از دسته صندلی میگیرم و سعی میکنم که از جام بلند بشم ...

عجب روز مسخره ای ...

کجاها رفتم ، چه کارا کردم ، به چی فکر کردم ؟!...

مثل یه خواب تکراری ، پر از توهم ...

حالا دیگه سر پام ، احساس سر گیجه میکنم

ولی خیلی زود یادم میره.

هنوز از فکرهای قبلی رها نشدم که باید مغذم رو میزبان قوم وحشی تفکرات ( + توهمات ) کنم، ومن همچنان مغلوب ...

راه میرم ، میشینم ، دراز می کشم ولی طبق معمول توی یک دنیای دیگه ام

دنیایی پر از پوچی ، مثل همین دنیا

با خودم میگم بالاخره یه روز از این خوابی که دارم میبینم می پرم ...

خواب ...

راستی خواب ، من تصمیم داشتم که بخوابم ... شاید هم خواب بودم

- و حالا می دونم که خواب بودم و هستم !

به سختی نگاهی به صفحه ساعت میکنم

عقربه کوچیک داره به سه نزدیک میشه

چراغو خاموش میکنم و تصمیم میگیرم که بخوابم .....


del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo
یکشنبه 14 مهر ماه سال 1387 ساعت 12:30 PM

آخه دیوونه بازی هم حدی داره !!! همه میگن ؛ به نظر اونا من یه دیوونه ام ، یه احمق ، یه نادون ! نمی دونم ، شاید چون مثل اونا فکر نمی کنم ، مثل اونا زرنگ نیستم ، سر و گوشم نمیجنبه ، الکی مقرراتیم ، پایبند به یه چیزایی هستم که برای همه خنده داره . از قدیم میگن "خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو" . ولی من نشدم ...


پ.ن. بسیار سفر باید تا بفهمی دور و برت چی می گذره ، سفر خوبی داشتم ولی حیف که با یه دروغ بزرگ شروع شد ! اولش مصلحتی بود ولی وقتی جلو رفتم فهمیدم دروغ مصلحتی وجود نداره ، دروغ دروغه و هیچ مصلحتی توش نیست ، باز هم از خودم بدم اومد ...


2. انتظار ندارم که حالم خوب باشه ، یا حداقل به این زودیا سر حال بیام ... فعلا می سوزم و می سازم.


3. اقرار میکنم که هر چی میکشم از خودمه ! مشکل اینجاست که نمی تونم خودمو به بی خیالی بزنم ... توی این مورد بحث بسیاره که اگه بشه سر فرصت ...

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo
جمعه 1 شهریور ماه سال 1387 ساعت 11:43 PM

صبح شده ، اه !!! خوب دیگه روز جدید و کلی کار که باید انجام داد ، هنوز خوابم میاد ، وایسا  ،

برفک !

اوه دو ساعت گذشته دیوونه ! دیوونه خودتی.

این شیر کلی ویتامین . پروتئین و هزار تا کوفت و زهر مار دیگه داره ... تا امتحانا چیزی نمونده

تحقیر ... تحقیر ... تحقیر

بازم گذاشتی روزای آخر ؟! بی خیال بابا کلی بدبختی دیگه هست ...

دتر مینان ماتریس .... انتگرال دوگانه روی .... دوست دارم ... پول ... چی ؟ ... ش....ش...ش

شکم دیگه بیشتر از این جا نداره

برگردیم سر درس ، نه وایسا ، قبلش ایمیلمو چک کنم ، عجب وبلاگی ، بازم فلسفه ....

-من درد میکنم، آهای با تو ام . - خوب بابا اینم یه دونه پروفن

خدایا بگم ؟! نگم ، چیکار کنم آخه ؟! نه خیر مثل اینکه جوابی نیست

باشه صبر میکنم ، پلکهام افتاد روی هم ...

سوسک ، مانیتور ، مارمولک، هویج ، نخود ..... نقاشی

چی ؟ نقاشی. عجب فکری ! یه نقاشی ، الان میکشم ، آهان تموم شد :



del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo
1 2 3 >>